پیر

بیست و سه سال شده که من پا گذاشته ام روی سیاره زمین. حالا چیزها خیلی از آنموقع تغییر کرده اند. گاهی روشن و گاهی تاریک بوده اند. بالا و پایین.

اما مفهومی در زندگی من هست به نام پیر، که البته فکر میکنم در زندگی همه باشد اما دیگران از حضورش آگاه نیستند. پیر برای من خردمندی است که می آید و روشنی به راهم می بخشد. وقتی که در سرگردانی غرق و گم هستم من را دست می گیرد و کمک می کند که برخیزم و کمی دورترها را نزدیک افق ببینم. اینطور برایم شاید غروبی رقم بخورد و پس از یک غروب شبی است که می دانم از پس آن روزی سر بر می آورد و شاداب و داغ و تیز ادامه می یابد تا آن روزی که هنوز نفس بر می آید از سینه ام . پیر ربطی به سن ندارد. پیر ها ممکن است انسان، نشانه، موجود زنده، جسم و یا هر چیز دیگری باشند. پیر مثل یک حس خوب می ماند. ممکن است گاهی شما را تایید کند. ممکن است راهتان را عوض کند. ممکن است شما را بغل کند تا خوب شوید. اما پیر وقتی می آید معمولا هوا تاریک است و شما انتظار آمدنش را ندارید، در حالی که زانویتان را از فلاکت بغل کرده اید، از دور با سوسوی نوری فرا میرسد و چراغش را می تاباند به تاریکی شب زندگانی شما و نشان می دهد که هنوز در راه هستید و یا اینکه چقدر نیاز دارید بروید تا به راه اصلی تا برگردید یا اینکه جلوتر دره است یا چی. اینطور است که روشنگر می شود. اینطور است که تا برآمدن آفتاب، به تازگی قوت قلب می گیرید. اما پیر می رود وقتی آفتاب بر می آید و دیگر بر نمی گردد. تا یک بار دیگر وقتی زیر تاریکی مانده بودید با فانوسی دوباره زیر رگباری از وهم و ترس تنها مانده باشید. پیر دلم را قرص می کند و با قدرت هر چه بیشتر پیش می روم.

الان پیری نیاز دارم. هوا سرد است، زودتر بیا … 🙂